تبليغاتX
آسمان سنگ نشو
عشق
 
گلی است که اگر آن را به قصد تجزیه وتحلیل پر پر کنید٬هرگز قادر نخواهید بود آنرا دوباره جمع کنید

شکسپیر

عشق مرد قسمتی از زندگی او وعشق زن همه زندگی اوست

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:49  توسط رویا | 
دوست داشتن همیشه گفتن نیست

گاه سکوت وگاه نگاه

همین وجه مشترک

من وتوست

که گاه نمی توانیم

درچشمان همدیگر نگاه کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:30  توسط رویا | 
برای آرزوهایی که می میرند

 سکوتی می کنم سنگین تر از یک فریاد

                      

من در این کلبه خوشم

                         تو درآن اوج که هستی خوش باش 

من با یاد تو خوشم

                         تو به یاد هر که هستی خوش باش

                     

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار ویا یار به من

یا هردو بمیریم وبه پایان برسیم 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 8:23  توسط رویا | 
ما همه روزی از این جا می رویم

کاش این پرواز را باور کنیم

کاش با حرفی که چندان سبز نیست

قلب های نقره ای را نشکنیم

کاش اگر روزی از این جا به دریا می رویم

جای بازی با صدای موج ها

دردهای کهنه اش را بشنویم

                              

در کنا رجویبار جدایی نشسته ام

وبرگ درختان اطرافم که با ساز ودهل باد می رقصند

خیال همچون پرنده ای مرا به آسمان ها می برد

ودر این میان برگ سبزی را به دست می گیرم

ونام تو ای تنها بهار زندگی ام را روی آن می نویسم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 8:14  توسط رویا | 
زغم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هرکه گوید:به دل ره است دل را

دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:2  توسط رویا | 
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

وبعد از این همه طوفان و وهم وپرسش وتردید

کسی از پشت قاب پنجره٬آرام وزیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق وانتخاب آن خطا کردم

ومن در حالتی بین اشک وحسرت وتردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ وسرد است

در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای ازجنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان

باز برای شادی وخوشبختی

باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:54  توسط رویا | 
شبی از یک تنهایی نمناک وبارانی ترا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعاکردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی

 که در تنهایی ام روئید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم

گفتی:دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی

آن چشم٬ تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ وغمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب و ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی٬نمی دانم چرا٬شاید خطا کردم

وتو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی ٬

نمی دانم کجا٬تا کی٬برای چه ٬ولی رفتی

وبعد از رفتنت باران چه معصو مانه می بارید

وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام با لهایش غرق در اندوه غربت شد

وبعد از رفتنت آسمان چشمان من خیس باران بود

وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد 

من بی تو هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هردم خواهم مرد

وبعداز رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

ومن با آن که می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام

 برگرد...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:44  توسط رویا | 
وقتی که تابوتم را از کوچه های شهرتان عبور می دهید٬

پارچه سیاهی بر رویم بیندازید تا همه بدانند هر چه سیاهی بوده کشیده ام

دستانم را باز بگذارید تا همه ببینند چیزی از این دنیا با خود نبرده ام

چشمان مرا باز بگذارید تا همه بدانند عمری چشم به راهش بوده ام

قابی نیز به شکل صلیب بر روی مزارم بگذارید

تا با تابش اولین آفتاب بر مزارم به جای مادرم  برایم گریه کند

تقدیم به تو که نمی دانم در خاطرت می مانم

یا برایت خاطره می شوم

دوستت دارم نه برای آن که دوستم بداری

برای آن که لایق دوست داشتنی

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:18  توسط رویا | 
تقدیم به...

این دیدار شاید آخرین دیدار ما باشد

آخرین درود وآخرین بدرود

آخرین نگاه وآخرین لبخند

وما مجبوریم به این جدایی مقتدر تن دهیم

تلخی این وداع ناگزیر را شاید

هیچ وقت شیرینی دیداری دوباره بی رنگ نکند

شاید دیگر خواب هیچ کوچه ای را صدای قدم های ما بر هم نزند

شاید هیچ وقت فرصت نکنیم

که برای سلام کردن به هم پیش دستی کنیم

شاید...شاید...

فرصت نکنم برای نگاهت غزل بنویسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:24  توسط رویا | 
تقدیم به...

آرزویم همه این است

که نتراود اشک از چشم تو هرگز

مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

وبه اندازه هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد

وبه لبخند تو از خویش رها گردد

و تو را دوست بدارد

به هر اندازه که دلت می خواهد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:13  توسط رویا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آبان 1388
آرشیو موضوعی
انتظار
پیوندها
سروقت
سایت مفرح محشر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM